درد جایی زیر شکم اتفاق می افتد، آرام آرام پیرامونش را احاطه می کند، مرکزیت همان نقطه بروز است اما، همزمان در صورتت، دست هات، پاهات و تمام بالاتنه ات احساس ورم می کنی، آینه می گوید سفیدتر شده ای، و لب هایت رو به خشکی و زخمی شدن می کنند، همزمان از درد روحی رها می شوی، همزمان با درگیری ات به دردهای جسمی، از دردهای روحی دور و دورتر می شوی، تا رسی به جایی که یارای حرکت پوستی نداری اما روحت به رقص آمده، ترکیب متناقضی ست، رهایی، آزادی، و همزمان دردناک، و درونت شاعر می شوی، داستان نویس، به رقص می آیی، و در خلسه ای نرم شنا می کنی، این رهایی توأم با درد هر بار تکرار می شود، و تو هر بار انگار یادت می رود این پروسه را، به خانه که رسیدی اولین چیزی که سراغش را می گیری سرخ ترین ماتیکی است که داری، و شاید به خود که آمدی ناخن هایت را لاک زده باشی.
زن بودن را با تمام وجود با خود حمل می کنی، هر بار زن تر، دردناک تر، رهاتر....